محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
143
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر بزر و مال مردمان اندر * هست بر اعتقاد بلقندر و در فرهنگ [ بضم باء و فتح غين ] آورده بجاى قاف « 21 » . بهاگير « 1 » و بهاور - يعنى بيشبها . مثال اول حكيم فردوسى فرمايد : بيت دو يارهء بهاگير و دو گوشوار * يكى طوق پر گوهر شاهوار مثال دوم ابو الخطير گويد : بيت بهاور درى از دستم برون كرد * بنيرنگ و بافسون دهر غدار بند شهريار - نام نوائى و لحنى باشد . مثالش منوچهرى گويد : بيت بر بيد عند ليب زند بند شهريار * بر سرو زند و اف زند تخت اردشير بيگار - [ بكسر باء و كاف فارسى ] كار بىمزد باشد . مثالش « 2 » شرف شفروه گويد : بيت لعلت كه چون نگين سليمان فتاده است * جمشيد را بسخره و بيگار مىبرد بهر - [ به وزن شهر ] نام ولايتى باشد در شرفنامه - و نيز نصيب و بهر و حصه . شيخ نظامى فرمايد مثال معنى اخير را : بيت عراق از ربع مسكون هست بهرى * وزان بهره مداين هست شهرى باحور - [ به حاى مهمله . به وزن ساطور ] در نسخهء ميرزا بخاريست كه بهنگام گرما از زمين خيزد و باحورا نيز گويند . و در ادات الفضلا بمعنى سختى گرما باشد . مثالش حكيم انورى فرمايد : بيت باغ دولت را كه آب آن « 3 » لعاب كلك تست * با نماى عهد نيسان حاصل باحور باد درين دو نسخه « 4 » « 22 » بفرس نوشتهاند اين لغت را اما عربيست . بادبر - [ به سكون دال مهمله و فتح باى موحده ] چيزى كه از چوب تراشند و اطفال ريسمان بر آن پيچند و از دست گذارند تا بر زمين گردان شود و آن را كردنا نيز گويند ، كذا فى الشرف - نامه و در سامى بادفر آمده [ كه ] بجاى باى دوم فاء باشد . « 5 » و در نسخهء حليمى بادپر آمده [ بفتح باى فارسى ] بمعنى مذكور و بمعنى كسى كه حرف پر گويد اما ازو هيچ كار نيايد . و در فرهنگ بادبر بمعنى كاغذ باد باشد كه اطفال ريسمان بر آن بندند و بر هوا كنند و بادپرك نيز گويند . بيسور - [ بكسر با ] نام شهريست « 6 » در فرهنگ . مؤيد اين معنى حكيم زجاجى « 7 » گويد : بيت به جائى كه بيسور بد نام آن * فرود آمدند آن دو خيل گران باددار - [ به سكون دال اول ] يعنى هيچ انگار - و پر باد را نيز گويند . مثال هر دو معنى را شاعر گويد : بيت دلا از تكبر مشو باددار * همه ملك اين خاكرا باددار بادسار - يعنى سبك سرو بىوقار . مثالش
--> ( 1 ) « س » : بهاگر . ( 2 ) اين كلمه از « ب » است . ( 3 ) « س » : او . ( 4 ) « س » : در اين نسخه . ( 5 ) جملهء « و در سامى . . . » الخ در « س » و « الف » نيست ، از « ب » و « ن » است . ( 6 ) « الف » : نهريست . ( 7 ) « س » : رجاحى ؛ « الف » : زجاحى . ( 21 ) يعنى : بلغندر . ( 22 ) يعنى : نسخهء ميرزا و ادات الفضلا .